اين همه دلتنگي ها
سرد افتاده در آغوش خيابان بی تو
چشمم اين آينه ی بی سر و سامان بی تو
ريخت در زمزمه ام اين همه دلتنگی ها
ماند در حنجره ام اين همه طوفان بی تو
غزلی مانده به لب های ترک خورده ی من
چه کنم با غزل و دفتر و ديوان بی تو
دلم اين آينه پرداز نجابت چندی است
مانده بر خاک چنان جسم شهيدان بی تو
می روی سمت تماشای غروبی غمگين
می رسد چشم من انگار به پايان بی تو
امشب ای صبح و صدا در نفس جاری تو
دامنی داشتم از اشک، چراغان بی تو
نظرات شما عزیزان: